مردگان
watch out
I’m out on a new road in search
for a land with no name
And I never look back
cause I’m walking through sunshine and rain
I’m a man who has lived in the tombs
and who’s broken the chains
Amen
I was blind but now I see
What if God is not for me
And I know it’s time to go
I’ve been used and I’ve been played
I’ve been spat on and betrayed
And I know it’s time to go
(Watch out, I defeat the pain
Watch out, I’m alive again
The past is gone for good,
It’s time to say: Amen)
At last, I believe I will be found
In the silence of my nights
I can hear a distant voice
Someone out there is calling my name
Watch out, I’m not afraid
Watch out, I’m beyond the dread
It’s time to turn the page and love again
Watch out, I defeat the pain
Watch out, In a crying game
I’m leaving all my shadows behind
Amen
کسی که دستاش قفس نیست
اولین و آخرین حرف، حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه، جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید، کسی که دستاش قفس نیست
انتهای بی انتهایی
هیچ رابطه ای یهویی تموم نمیشه
هیچ اتفاقی یهویی آدمو خسته نمیکنه
همه چیز آروم آروم تموم میشه...
باور
بعدش میفهمی که چطور باید زندگی کنی
هجرت
خدا نکند انسانی از خوب بودنش خسته بشود
خدا نکند آدمی بشود که مهربانیش هربار نگران و آزرده خاطرش کرده،
چرا که آن وقت است که می ماند بلاتکلیف، نه بد بودن را بلد است و نه توان خوب ماندنش است.
آن وقت است که میگریزد...
هجرت از دنیای آدمها، به خلوتی که درونش پوچ پوچ است،
سکوتی که قالبش تنهایی است که خودخواسته نبوده، که لذت بخش نیست...
آدم ها را از خوب بودنشان خسته نکنیم.
بخند
.laugh so hard even when you are failing so that your enemies doubt if you are really failing
تردید
من هم در تردیدم؛
من در این عرصه آغشته به بغض
لب خندان دیدم..
چشم گریان دیدم..
گریه کردم اما.........
بارها خندیدم!!
رمز بیداری را،
پشت بیخوابی این ثانیه ها، فهمیدم..!
تو به آمار زمین .. مشکوکی
من به دلهای زمین.. مشکوکم
صلح درونی
محو طبیعت میشود؛
کمتر سخت میگیرد؛
میبخشد؛
میخندد؛
میخنداند؛
و با خودش در یک صلح درونی است
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز...!
او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سرگذاشته... و قدر آنچه امروز دارد را، میداند
او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد
زنده بمان
من الان از اونجا به بعدم!
عمر گران میگذرد....
همه چی از اون جا شروع شد که تو خیلی قوی پیش رفتی، هیچوقت نخواستی در مقابل زندگی کم بیاری و تسلیم شی
هی شروع کردی، جنگیدی برای اهدافت، بارها و بارها ولی در نهایت به یه بن بست رسیدی!
خیلی شنیدیم جملاتی که حاکی از باور و اعتقاد و عزم راسخ و .. هست، ولی وقتی توو مسیرای مختلفی رو رفتی و بارها اونها رو تست کردی ولی در نهایت محکوم به شکست بودی، مگه دیگه باوری برات میمونه!؟
همش حرف حرف حرف!
خیلی عجیبه که آدما فقط حرف میزنن!
سخته که تو به یه مرحله از گمگشتگی برسی، وقتی که دیگه هدفی نداری، بی انگیزه ای و چیزی برای از دست دادن نداری ! البته داری ولی اون هجومی که به روحت اومده و تقریبا تو رو از پا درآورده میگه نه دیگه تو چیزی برای از دست دادن نداری، پس این میشه ملکه ذهنت.
و نکته ی جالبش این که خود شخص هیچ دخل و تصرفی تو قضایای گذشتش نداشته، وقتی بخوای یه دورخیزی داشته باشی میبینی همش به خاطر جو نامساعد محیط بوده!
و این خیلی دردناکه
چیزیه که روحت رو آروم آروم میکشه، طوری ک میبینی تبدیل شدی به چیزی که همیشه ازش فراری بودی...
دلتنگی
حتی عصبی بودنم نیست
اونا فقط دلتنگن...
دلتنگ یه شخص
دلتنگ یه خاطره
دلتنگ دوباره بودنِ کسی...
ملت عشق
خود به تنهایی دنیایی است، عشق.
یا درست در میانش هستی، در آتشش
یا بیرونش هستی،در حسرتش..
(برگرفته از کتاب ملت عشق)
غرق شدگان
دریا تا وقتی توش غرق نشدی میخوادت
اما
وقتی غرق شدی پَسِت میزنه!
اخ دلم هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت
وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه
از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت
هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه
شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت
یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین
یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت
سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی
سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی
از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت
تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت
اخ دلم هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت
هر زمستون بیش از این که ریشه پا بندت کنه
شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت
یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین
یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت
در ناب
هیچکس
هیچوقت
درگیر آدمی نشه که ماله اون نیست
آمین
آرامش
بدون هیچ فکر و خیالی...
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی/ تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی/ گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری/ باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من/ کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت/ جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما/ لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم/ بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من/ من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم/ عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی
